دارم فکر می کنم به همه چیز,
همه چیز های خوب,
همه روز های خوب پیش رو,
با همه جزئیاتش
ولی بیشتر از آن به یک چیز دیگر دارم فکر می کنم,
به اینکه در دل او چه میگذرد,
با چه آشوبی دارد دست و پنجه نرم می کند,
چقدر دارد با خودش کلنجار می رود
و تلاش می کند رفتارش عادی باشد
اما گاهی در می رود از دستش
و ناخواسته حرفی می زند
یا رفتاری می کند که همه فریاد های مهار شده اش را لو می دهد,
مثلا همین آخر هفته ;
که ناگهانی گفت بیا بریم بستنی بخوریم,
و ما دوتا آدم تنبل
که برای یک چای دم کردن ساده زورمان می آمد که تا آشپزخانه برویم حالا کوبیده بودیم شال و کلاه کرده بودیم رفته بودیم آنطرف شهر که بستنی بخوریم.
بستنی خوردیم اما در سکوت,
هر چه می خواستم این فضای سنگین لعنتی را تعدیل کنم, نمی شد که نمی شد.
چون همه چیز این حس را القا می کرد که او دارد مدام تکرار می کند که تو داری می روی
و پیش از رفتن واجب است که اقلا یک بستنی با هم خورده باشیم
و این حالم را خرابتر می کرد
اما چیزی نمی توانستم بگویم
جز حرف هایی راجع به بستنی,
راجع به موسیقی
راجع به هوا
راجع به قوری های آویزان از تکه چوب های دکور کافه
به هرحال باید چیزی می گفتم
به هر حال باید این فضای سنگین را عوض می کردم
اما نمی توانستم,
و نمی خواستم برای گریز از این فضا به گوشی متوسل شوم.
اما او نتوانست و گوشی اش را چک کرد
و دید فاطمه پیام داده و دعوتمان کرده به شام.
و فاطمه آن شب نجاتمان داد از آن همه سنگینی فضا
ولی من از همان شب بود که تصمیمم را برای
نرفتن گرفتم. سبکبال...
ما را در سایت سبکبال دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 9
تاريخ: يکشنبه
19 اسفند
1397 ساعت: 8:28