لاک

خرید بک لینک

جمعه بود. خانه بودم مثل اکثر جمعه ها. نشسته بودم توی بالکن و زیر آفتاب ناخنم را می گرفتم، مثل اکثر جمعه ها. نگاه کردم به دستانم؛ 
"ناخن ها باز بلند میشوند، جوری که همیشه شده اند".
آفتاب تابید روی ناخن ها و برق قشنگی زد.
"چرا لاک نزنم؟"
بلند شدم و جعبه لاک ها را آوردم و دوباره نشستم توی آفتاب.
یک لاک پوست پیازی قشنگ برداشتم.
بازش کردم و فرچه آغشته به رنگ را بردم به طرف ناخن دست چپم: "آخرین بار کی لاک زده بودم؟"
"وقتی با فرخنده ملاقات داشتیم."
فرخنده آمده بود خانه ما یا ما رفته بودیم خانه آنها؟ یادم نمی آمد. فقط یادم هست که از لاک طلایی ام خوشش آمده بود.
دوتا از ناخن ها را لاک زدم اما خراب شد چونکه لاک پوست پیازی خشک شده بود. 
دوباره رفتم و پد لاک پاک کن را آوردم و باز نشستم توی آفتاب و لاک پوست پیازی را پاک کردم.
نمی دانم که به خاطر پد لاک پاک کن بود یا اینکه این سوال خودش همین طوری آمده بود توی ذهنم و داشت هی تکرار میشد؛ "اسید روی آب باید ریخته بشه یا آب روی اسید؟"
بوی استن، بوی لاک، و بوی شکوفه های بهاری قاطی شده بود. و آفتاب ملایمی می تابید به سر و صورتم.
به شیشه های رنگارنگ لاک ها نگاه کردم، یک لاک مسی رنگ را برداشتم. نگاه کردم به بقیه شیشه ها؛ "هیچ وقت لاک سبز در طول زندگانی نداشته ام!"
لاک مسی را باز کردم و ناخن شست دست چپم را لاک زدم. اما باز هم خراب شد. چون لاک مسی هم خیلی غلیظ شده بود و دیگر به درد نمی خورد.
قرمز را برداشتم باز کردم و کمی روی ناخنم مالیدم. فایده نداشت، غلیظ شده بود.
از هر کدام از رنگ ها یک خال روی تمام ناخن های دست چپم زدم و بعد همه شیشه ها را انداختم توی سطل آشغال و دوباره برگشتم توی بالکن و زیر آفتاب دراز کشیدم و به آسمان نگاه کردم. یک بادبادک انقدر بالا رفته بود که اندازه خال های روی ناخنم دیده میشد اما رنگش قابل تشخیص نبود. خالهای رنگی روی ناخن هایم را یکی یکی پاک کردم و این سوال توی ذهنم تکرار میشد؛ " آدم ها وقتی دور می شوند کوچک میشوند یا وقتی کوچک می شوند دور می شوند؟"

*پینوشت: دوباره شروع کردم به نوشتن.

سبکبال...

ما را در سایت سبکبال دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: شنبه 3 ارديبهشت 1401 ساعت: 11:15

صفحه بندی