و من فقط و فقط دیوانه عطر یِکه درخت سنجدی بودم که مادرم در نزدیکی اش باغچه ای درست کرده بود از انواع سبزیجات و صیفی جات و هر وقت می رفتیم سراغ باغچه, من زیر سایه سنجد به پشت دراز می کشیدم و دست هایم را زیر سرم قلاب میکردم و ابرهای متراکم سفید را که در دل آبی آسمان خود نمایی میکردند تماشا میکردم.
و همه اینها از یادم رفته بود تا اینکه امروز توی کوچه, تا کلید را از ته کیفم پیدا کنم و در را باز کنم عطر خوش سنجد که در هوا پیچیده بود هوش و حواسم را برد و خیالم را هم تا پای درخت سنجد مادرم. تا باغچه سرسبز و خواستنی اش.
سبکبال...ما را در سایت سبکبال دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 2