باغ سپهسالار

خرید بک لینک
نزدیک عید بود با آمنه رفته بودیم باغ سپهسالار کیف و کفش ببینیم,

کمی چرخیدیم و مغازه ها را رصد کردیم اما پولمان کفاف خرید نداد و برگشتیم.

موقع برگشت بوی آش رشته آش فروش جذبمان کرد.

هوا سرد بود و آش حسابی می چسبید.

آمنه به آش فروش سفارش سه کاسه آش داد و من فکر کردم که خیلی دلش آش خواسته و یک کاسه کافی نیست برایش.

چیزی نگفتم و آش ها را گرفتیم و نشستیم روی نیمکت های سرد سنگی.

آمنه کاسه سوم را برداشت و رفت به سمت پیرمردی که روی نیمکت روبرویی نشسته بود.

پیرمرد نگاهش برق زد ظرف آش را گرفت و سپاسگزاری کرد.

اما پیش از آنکه دست به کاسه آش ببرد, ویولونش را برداشت و شروع کرد به نواختن. چنان زیبا می نواخت که برای چند لحظه فراموش کردیم که باید آشمان را تند تند بخوریم و برویم پیش از آنکه آش پیرمرد سرد شود و از دهن بیفتد.

اینکه می دانستیم در میان انبوه آدم ها, این موسیقی برای ما نواخته میشد احساس خوشایندی به ما می داد و می دانستم این احساس را آمنه چندین برابر و با تمام وجود حس میکند.

آشمان را خوردیم از پیرمرد تشکر کردیم و رفتیم.

ماه ها بعد یک روز با آمنه داشتیم از ایستگاه مترو سعدی خارج می شدیم که از لا بلای جمعیت کسی سلام کرد و باز همراه جمعیت از کنارمان عبور کرد و رفت.

آمنه او را نشناخت, اما من که چهره پیرمرد و آن لباس های قدیمی و مرتبش خوب توی ذهنم مانده بود نشانی های آن روز زمستانی سرد را به آمنه دادم و تازه یادش آمد و لبخندی زد و به راهش ادامه داد.

آنروز دریافتم آنانکه بی چشمداشت محبت میکنند فراموش میکنند به چه کسانی محبت کرده اند, اما آنها که محبت دیده اند هرگز فراموش نمی کنند چه کسی به آنها محبت کرده.

سبکبال...

ما را در سایت سبکبال دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: يکشنبه 19 اسفند 1397 ساعت: 8:28

صفحه بندی