الان دقیقا از آن آخرین سفر و از آنهمه ذوق و شوقِ آوردن سازم یک سال می گذرد و من هرگز دیگر پایم را در آکادمی نگذاشتم. این را امروز موقع برگشتن از سر کار وقتی راننده تاکسی تغییر مسیر داد و از کنار آکادمی رد شد یادم آمد.
تاکسی رد می شد و من همچنان که چشم از در و دیوار قرمز رنگ آکادمی بر نمی داشتم, خودم را اینطور قانع کردم که بی خیال! مگر نه اینکه می خواستم ویولن یاد بگیرم که شادتر و آرامتر باشم? خب حالا کار می کنم و آنقدر پول خواهم داشت که شادی و آرامشم را جور دیگری تامین کنم!
تاکسی رد شد و من به خانه رسیدم و طبیعتا باید آن نگاه گذرا تا الان یادم می رفت, اما اینکه وبلاگم را باز کرده ام و دارم این چیزها را اینجا مینویسم حکایت از چیز دیگری دارد انگار....
سبکبال...ما را در سایت سبکبال دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 5